facebook instagram telegram telegram
مثل کنه چسبیدن
54767698709.jpg
ستون بچه‌ها، من هم بازی سالها از ستونهای پرطرفدار هفته‌نامه بچه‌ها...گل‌آقا بود و همین موضوع باعث شد تا انتشار کتابهایی از مجموعه این مطالب به جلد دوم هم برسد (میان بر تهیه اینترنتی کتاب همین جاست!). در کتاب مثل کنه چسبیدن بدون هیچ مقدمه‌ای مطالب شروع می‌شود و اگر می‌خواهید درباره تصویرساز کتاب اطلاعاتی به دست بیاورید باید پشت جلد کتاب را بخوانید تا بدانید:
سلمان طاهری متولد سال 1358 اهواز است. طاهری از سال 1376 همکاری خود را با نشریات گل‌آقا آغاز کرد و سال 1377 اولین کاریکاتور او در ماهنامه گل‌آقا چاپ شد.طاهری در چندی نمایشگاه موفق به کسب جوایزی شده است از جمله: مقام اول مسابقه محیط زیست گل‌آقا و مقام اول کاریکاتور در جشنوره طنز 1385. ناگفته نماند طاهری کارگردان انیمیشن شنگول آباد هم هست. و اما نمونه‌هایی از مطالب این کتاب که به برای عرضه در نمایشگاه کتاب به چاپ سوم رسید:

تك فرزند(6)

روز دوشنبه مامان و بابا مرا به مطب آقاي دكتر بردند.
آقاي دكتر مرا معاينه كرد و گفت: «برو روي ترازو.»
من روي ترازو ايستادم و آقاي دكتر به بابا گفت: «25 كيلو اضافه وزن دارد، بايد ورزش كند.»
بابا پرسيد: «تاب بازي خوب است؟»
آقاي دكتر گفت: «بايد ورزش‌هاي سنگين انجام بدهد؛ مثل دوچرخه سواري، مثل شنا، مثل كوهپيمايي.»
روز چهارشنبه بابا برايم پوتين و كوله پشتي خريد و روز جمعه با مامان و بابا و مامان‌بزرگ و بابا‌بزرگ دستجمعي رفتيم كوه.
بابا گفت: «بچه خسته مي‌شود،‌ كوله پشتي را من مي‌آورم.»
بابا‌بزرگ گفت: «پاي بچه درد مي‌گيرد، پوتين را من مي‌اندازم روي دوشم.»
مامان گفت: «عضلات بچه كوفت مي‌رود؛ با تله اسكي مي‌رويم بالاي كوه، با تله اسكي هم برمي‌گرديم پايين.»
مادر بزرگ گفت: «بچه از گرسنگي هلاك مي‌شود، من سوسيس و كالباس و گوجه و خيارشور مي‌آورم و بين راه برايش لقمه مي‌گيرم.»
ظهر كه از كوه برگشتيم، همه تا دم ماشين پياده رفتند، اما من حوصله راه رفتن نداشتم و بابا مرا روي كولش سوار كرد.
مامان‌بزرگ گفت: «نگاه كنيد! بچه‌شده مثل پر كاه.»
بابا مرا از اين كول به آن كول نشاند و گفت: «به نظر من از صبح هم كمي سنگين‌تر شده است.»

***

دستم را ول کن، مادربزرگ!
مادر بزرگ! هر وقت من مي‌خواهم به مدرسه بروم، تو روپوش مدرسه‌ام را تنم كن.
تو موهايم را شانه كن.
تو بند كفشهايم را ببند.
تو خوراكيهايم را در كيفم بگذار.
تو دستم را بگير و از خيابان ردم كن.
تو مواظب باش كه راه را گم نكنم.
اما اگر من را دوست داري، نزديك مدرسه كه رسيديم، كيفم را بده به من، دستم را ول كن و بگذار خودم تنهايي به مدرسه بروم.
تو فقط آن دور دورها بايست و من را نگاه كن.
اين قدر هم هي جلو هم‌شاگرديهايم به من نگو: «جمشيد جان! قربان شكل ماهت بروم. جمشيد جان! مواظب باش توي جوي آب نيفتي. جمشيد جان! صورتت را بيار جلو ماچت كنم.»
چون من از آن‌ها خجالت مي‌كشم.
 

تاريخ : چهارشنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۸۹

Keywords:
About Book Of Manoochehr Ehterami And Salman Taheri

دسته بندی

مهمان سايت


ارسال نظر

لطفاً نظرتان را به فارسي بنويسيد. نظر شما پس از تاييد نمايش داده خواهد شد.
لطفا" کد زیر را در قسمت پائین آن وارد نمائید.
نام:
 
پست الكترونيك:
 
وب سايت (لطفاً آدرس به صورت کامل وارد شود. بعنوان مثال: http://www.golagha.ir):
 
نظر:  

 


©با معرفت‌ها ذکر مأخذ می‌کنند!
powered by: