facebook instagram telegram telegram
موشِ مرده تاريخ در ديگ اداره طرق و شوارع گيلان*
به مناسبت تولد محمد ابراهیم باستانی پاریزی
parizi656465646.jpg
علي رادمند ماهنامه  گل‌آقا پياپي۱۰۴


دوـ سه سال پيش، مطلبي براي گل‌آقا فرستادم كه تحت اين عنوان به چاپ رسيد:«كل تاريخ با طنز آميخته است، هيچ حادثه مهم تاريخي نيست كه با يك طنز مهم شروع نشده باشد، يا لااقل با يك طنز مهم‌تر خاتمه نيابد.»
اين ادعا البته تازگي داشت و كم و بيش بعض جوانان ـ كه بيشتر خوانندگان گل‌آقا هستند ـ با نظر ترديد در آن نگريستند و شايد بعضي هم خود به خود گفتند: «يارو را تماشا كن به ده راهش نمي‌دادند سراغ خانه كدخدا را مي‌گرفت.» و بعضي احتمالاً ضرب‌المثل «حاجي انا شريك» را وارد در اين بحث دانسته‌اند گفتند: فلاني، چون ديده كه كسي به تاريخ اهميت ندهد، آمده و حوادث تاريخ را در ديگ طنز جوشانده.

... بنده براي اثبات آن مدعا حرف ديگري را مطرح مي‌كنم و آن اين است كه گذشت زمان ـ يا بهتر بگويم «ظرف زمان» ـ از نوع همان ديگ آش ابودرد است، و چون، از هر حادثه تاريخي ، بگذرد آن حادثه خود به خود تبديل مي‌شود به يك طنز تاريخي، يا لااقل، وقتي از حادثه‌اي مدتي گذشت ـ آن حادثه كه در خم رنگرزي تاريخ دو، سه تا جوش يا به قول رنگرزها، قل خوردـ يك صبغه و يك رنگي از طنز به خود مي‌گيرد و وقتي بيرون مي‌آيد  مصداق همان شغال در خم رنگ رفته مولانا مي‌شود:

پس برآمد موي او رنگين شده
كين منم طاووس عليين شده
 
... مي‌گويند عنايت الله خان شيباني در اوايل قدرت سردار سپه، چند شب نمايش تحولات ايران را نشان مي‌داد و خود در نقش سردار سپه بازي مي‌كرد. آن قدر بازي او طبيعي بوده است كه خود سردار تمايل پيدا مي‌كند كه نمايش را ببيند و يك شب به سالن تأتر مي‌رود. شيباني با همان ژست طبيعي همه حركات سردار سپه را تكرار مي‌كند  كه همه تعجب مي‌كنند حتي خود سردار. از جمله وقتي كه شيباني با آن شنل و لباس نظامي و چكمه و كلاه پوستي، دست در جيب مي‌كند و تسبيح خود را بيرون مي‌آورد تا مطمئن شود كه آيا تسبيح او را از جيبش ندزديده باشند.

... من اگر بخواهم همه شواهد تاريخي را بياورم كه البته ممكن نيست. فقط اشاره مي‌كنم كه في‌المثل برداريد و اسم سيصدنفر فرزندان فتحعلي شاه را از روي ناسخ‌التواريخ بخوانيد و عكس‌العمل‌ ان را ميان اعضاي خانواده ببينيد. آنچه سپهر نوشته براي تأييد مقام و شخصيت «شاهان رضوان آشيان» بوده، و ما امروز با لبخند به آن مرور مي‌كنيم.

... من از بي سليقگي شيخ‌صفي‌الدين اردبيلي حرفي نمي‌زنم كه سعدي شيرازي كتاب خود را نوشت و امضا كرد و تقديم شيخ صفي كرد و شيخ كتاب را بدون آنكه لاي آن را باز كند، پس فرستاد و گفت: «چندان از ديوان خدا دارم كه پرواي ديوان ديگري ندارم...» اما، كاش اين كتاب را گرفته بود ـ ولو آن كه لاي آن را باز نكرده بود و همان‌طور آن را در كتابخانه اردبيل گذاشته بودـ اگر اين كار را كرده بود هم امروز در جزء فهرست كتابهاي كتابخانه‌اي لنين‌گراد و مسكو و قازان، نام كليات سعدي را مي‌ديديم كه امضاي سعدي را داشت  ولا محاله بيش از يك ميليون پوند (ليره انگليسي) مي‌توانست در بازار لندن  فروش برود و همه كساني را كه فاميل صفوي دارند پولدار كند.

... دلم نمي‌خواهد همه طنزهاي تاريخ را براي شما بازگو كنم، و بايد كمي و اندكي براي سال‌هاي بعد هم بگذارم ولي نمي‌شود از سر يك اعلان رسمي وزارت طرق  وشوارع گذشت، در واقع مي‌شود گفت كه مي‌خواهم موشِ مرده تاريخ را در ديگ هفت جوش طرق و شوارع گيلان بيندازم و آن اعلاني است كه به وسيله همشهري‌هاي آقاي كيمورث صابري مدير گل‌آقا منتشر شده و مربوط به حدود هفتاد سال پيش است و طي آن «اداره طرق گيلان» وسايط نقليه خودر را به شرح ذيل:«الاغ ۱۲ رأس، كره قاطر(مقصود رشتي قاطر جوان است وگرنه قاطر كه كره نمي‌دهد) يك رأس، اسب عرابه با يراق سه رأس، عرابة چهارچرخه با لوازمات دو دستگاه، عرابه دوچرخه با لوازمات سه دستگاه، به طور مزايده به فروش مي‌رسد اينك بدينوسيله به اطلاع عموم اهالي محترم گيلان(يعني تمام مردم يك ايالت  وسيع از قزوين تا انزلي) مي‌رساند روز شنبه يازدهم آذرماه ۱۳۱۲ ـ كه مطابق با سيزدهم شعبان ۱۳۵۲ است ( ۲ دسامبر ۱۹۳۳ م. سلطنت رضا شاه) ـ در عمارت طرق واقعه در بوسار(؟) دواب مذكور را به مزايده مي‌گذارد، آقايان داوطلبين مي‌توانند در روز مزايده شركت نمايند. رئيس طرق و شوارع گيلان، مهندس بهجت.»

دلم مي‌خواست اين مهندس بهجت زنده بود و امروز آن اعلان خود را مي‌خواند و متوجه مي‌شد كه هفتاد سال پيش، در «اداره طرق و شوارع گيلان»، چه «خربازاري» را انداخته بوده است.

اين اعلان، نقطه تحول تاريخ حمل و نقل ـ يا به قول امروزي‌ها ترابري  ـ در ايران است، انقلابي كه به آزادي چارپايان منجر شد ولي آدم دو پا را اسير چارچرخ اتومبيل كرد ـ انقلابي كه گردش عالم را از روي خاك برداشت و بر روي باد هوا گذاشت ـ مگر نه اين است وقتي باد لاستيك‌هاي ماشين‌هاي اداره دواب گيلان، يا شهرداري گيلان خالي بشود همه بار شهر و مملكت به زمين مي‌ماند؟ همه ما از آن روز به بعد «پا در هوا » شده‌ايم.
 

*پاورقی:
متن کامل این مطلب از محمد ابراهيم باستاني را می توانید در سالنامه ۱۳۷۹ گل‌آقا بخوانید.

تاريخ : پنجشنبه ۱ دي ۱۳۹۰

Keywords:
About Mohamadebrahim Bastani Parizi

نظرات

خدا سايه ي استاد را كم نكند و به شما عمر استاد را بدهد كه تولد استاد را گرامي داشتيد.
ارسال توسط :  نام | شنبه ۱۰ دي ۱۳۹۰

ارسال نظر

لطفاً نظرتان را به فارسي بنويسيد. نظر شما پس از تاييد نمايش داده خواهد شد.
لطفا" کد زیر را در قسمت پائین آن وارد نمائید.
نام:
 
پست الكترونيك:
 
وب سايت (لطفاً آدرس به صورت کامل وارد شود. بعنوان مثال: http://www.golagha.ir):
 
نظر:  

 


©با معرفت‌ها ذکر مأخذ می‌کنند!
powered by: